عاشقی در میان پارچه و نخ

مطالعه
مجید متولد ۴۲ در یکی از روستاهای ساوه است با این حال میان سالی‌اش در شور شوقی که هنگام مصاحبه دارد، گم می‌شود. با این که در دوران راهنمایی جزو شاگردان برتر مدرسه بوده اما تا اول دبیرستان بیش تر درس نخوانده است. به قول خودش اگر یک راهنمای خوب داشت و او را این‌قدر از دانشگاه نمی‌ترساندند شاید هرگز ترک تحصیل نمی‌کرد. کار جدیدش تولید برچسب و علامت‌های غیراصل است؛ برای کسانی که می‌خواهند ماشین‌شان نو به نظر برسد. به قول خودش «پول خلاقیتش را می‌گیرد».
شش سال پیش برای اولین بار با کامپیوتر کار کرده است: «وقتی احساس کردم کامپیوتر دارد در خانه‌ها جا می‌افتد و می‌گفتند یواش یواش دنیا دارد به سمتی می‌رود که همه چیز الکترونیکی بشود؛ من احساس کردم که باید این را یاد بگیرم، ولی چون گران بود سه ماه طول کشید تا پولش را جور کنم. وقتی کامپیوتر خریدم آمدم خودم همه چیز را نصب کردم فقط ترسیدم دکمه را فشار دهم که اتفاقی بیفتد»
خانه همسایه‌ها پاتوق دائمی‌اش برای سؤال پرسیدن می‌شود تا عطشش به دانستن را کمی بر طرف کند. «اما یواش یواش یاد گرفتم. تا بعد ازاین که سه روز ویندوز پرید. بردم پنج تومان گرفت چیز کرد… یک ویندوز دوباره نصب کرد. گفت چون ور رفتی پریده دیگر. پیش خودم گفتم من می‌خواهم این را یاد بگیرم، هی بخواهد ویندوزش خراب بشود و مدام ببرم او این کارها را بکند که باید کلی پول بابت این بدهم. پس بگذار بروم خودم یاد بگیرم» با مطالعه کتاب‌های مختلف و آزمون و خطا، نحوه نصب و کار کردن ویندوز را یاد می‌گیرد. «من خیلی اهل مطالعه بودم. بسیار به کتاب علاقه داشتم. هرجا در رابطه با کامپیوتر کتاب یا مجله می‌دیدم می‌گرفتم. الان اینترنتی می‌خوانم دیگر. مثلا نمایشگاه که می‌رفتم مجله‌هایی که درباره رایانه بود و ارزان یا رایگان بود همه را می‌گرفتم. بعد همه را هم می‌خواندم.» تمامی اتفاقات به شفافی هر چه تمام‌تر در ذهنش نقش می‌بندد و بی‌آن که به خود زحمتی دهد آن ها را همچون شیرین‌ترین خاطراتش تعریف می‌کند.
یکی از نشریات مورد علاقه‌اش ماهنامه «رایانه خبر» است. «هر ماه می‌گرفتم. منتظر بودم ماه برسد تا آن را بخرم. هم برنامه‌های خوبی در سی‌دی‌اش بود… صد تا برنامه داشت. هم این که خود مجله تخصصی بود. بعضی‌جاها سوال‌ها را یاد می‌داد یک جایزه گذاشته بودند که البته آن را هم برنده شدم». لبخند تمسخر آمیزی می‌زند «به درد هم نمی‌خوردها! ۲۰ ساعت اینترنت دایال آپ داد» در نهایت هم به لطف همین مجله لینوکسی می‌شود. «بعد یک بار در این مجله مقاله‌ای خواندم که سه سیستم‌عامل لینوکس و ویندوز و مک را مقایسه کرده بود.» سقف پستو پایین‌تر از سقف نیمه دیگر مغازه است و دلیل آن هم فضایی خالی است که در درون سقف آن قسمت جاسازی شده. با ‌آن که جلویش را با پارچه پوشــانده اما باد خنک کولر هراز گاهی پارچه را تکان می‌دهد و زیرش را نمایان می‌کنـد. با دست آن جا را نشـان می‌دهد و می‌گوید: «هنوز هم همه مجله‌ها را دارم».

کنجکاوی
به مقاله رایانه خبر بر می‌گردیم که شش سال پیش برای اولین بار مجید را با واژه لینوکس آشنا کرد. از این جهت مجید با تجربه‌تر از خیلی از کسانی است که اکنون این گزارش را می‌خوانند. «بعد من یک دفعه دیدم لینوکس هم هست. همین‌طور کنجکاو شدم. بعد چون طوری هم نوشته بود که پایدار، رایگان، قدرتمند، ساده…» لبخند می‌زند. «ساده‌اش را هم نوشته بود من فکر کردم خیلی ساده است.»
مغازه چسبیده به خیابان اصلی است و صدای موتورها و ماشین‌ها به راحتی گفتگوی ما را می‌بلعد. بستن در تنها راه چاره برای غرق شدن در ادامه ماجراست. کولرش با ‌آن که کوچک است حجم هوای سرد دلچسبی را به سمت ما می‌پاشد.
«علاقه‌مند که شدم گفتم بگذار ببینم چیه. رفتم دنبالش اینجاها هم گیر نیاوردم. بگرد. بگرد. بگرد. تا توی یکی از مغازه‌های انقلاب گیر آوردم. یارو اصلا خودش هم نمی‌دانست چیه! من سؤال کردم گفت فکر کنم اونه! فکر کنم نسخه 04/6 بود. بعد آوردم نتوانستم نصب کنم. بردم کامپیوتری او هم نتوانست. کامپیوترم دوتا کارت گرافیک داشت یک دفعه به ذهنم رسید شاید کارت گرافیک اصلی را در بیاورم با کارت گرافیک آن‌بُرد کار کند. که کار کرد و بالا آمد. من خیلی خوشحال شدم اما بعدش دیدم هیچ کار نمی‌شود کرد» چشمانش از تعریف این لحظه پر اشک شده و برق می‌زند. اولین لحظه بوت شدن لینوکس بعد از بارها سعی و خطا حس شوق مشترکی است که خیلی‌ها تجربه کرده‌ایم و مجید هم از تعریف آن روز حسابی به وجد آمد. تلاش و تکاپوی او برای حل مشکلات آینده تحسین برانگیز است.
«نه موسیقی می‌شد گوش کرد نه هیچ کار دیگری. گفتم شاید بلد نیستم. با ویندوز می‌رفتم سایت‌های لینوکس را می‌گشتم. بعد فدورا هم پنج تا سی‌دی بود. آن را هم از انقلاب گرفتم نصب کردم دیدم هیچ فرقی نکرد. دیدم که باید ADSL داشته باشی و به اینترنت زیاد وابسته است. اون موقع لینوکس را کنار ویندوز نصب کرده بودم و هی می‌رفتم سر می‌زدم و حسرت می‌خوردم. بعد که از مغازه بغلی آمدم اینجا ADSL هم نصب کردم. بعد اون موقع بود که فهمیدم دیگر لینوکس…» چشمانش را گرد می‌کند. با تأکید و شدت زیادی ادامه می‌دهد: «خیلی سره».
نصاب اینترنت می‌آید و اینترنت را روی ویندوز تنظیم می‌کند اما از لینوکس چیزی نمی‌داند «با اوبونتو بالا آمد. نگاه کرد و فقط فایرفاکس را می‌شناخت یارو. بعد که روی فایرفاکس کلیک کرد دیگر وصل شد. بعد که وصل شد و رفت گوگل دیگر انگار اصلاً من …» دستانش را که تا این لحظه آرام کنار هم بودند با گفتن این جمله از هم باز می‌کند و بالا می‌برد مثل این که بخواهد تو را جادو کند تا به خوبی از حس شگفت‌انگیز آن لحظه‌اش آگاه شوی. «جدا می‌گویم خیلی خوشحال شدم آن لحظه. بعد یارو که رفت سریع ویندوز را پاک کردم. بعد که لینوکس را نصب کردم شروع کردم یاد بگیرم. سعی کردم نسخه‌هایی را نصب کنم که سخت‌افزار را خوب بشناسد تا این که سایت سی‌تو و آقای توکلی این‌ها را گیر آوردم. دوست داشتم همه نسخه‌ها رو تجربه کنم. فدورا، اپن‌سوزه، پارسیکس می‌خریدم. دنبال راحت‌ترینش و اونی که کارم را راحت‌تر راه می‌اندازد بودم. یک بار هم که دوباره حال گیری شد، رفتم پرینتر بخرم. شناسایی نکرد و مجبور شدم دوباره بیایم ویندوز. تا این که با مینت توانستم پرینتر را هم نصب کنم و باز خیلی خوشحال شدم» دوباره لبخند شورانگیزی می‌زند و چشمانش می‌درخشد «واقعا خوشحال‌ شدم‌ها! من عاشق لینوکس بودم»

گیگ
دائما نگران است حرف‌هایش به درد نخورد و چندین بار می‌پرسد «مهمه اینا جدا» به او اطمینان می‌دهم که برای شنیدن همین حرف‌ها اینجایم. «یک مدت که در لینوکس سر کدک‌ها و اینترنت مشکل داشتم رفتم سمت مکینتاش» به اینجا که می‌رسد با تعجب پرسیدم: «مک؟! نصب شد واقعا؟!» با آسودگی گفت: «آره. بعد با دایال آپ هم به اینترنت وصل شدم.
او یک گیک واقعی است گیک‌تر از خیلی‌هایی که می‌شناسم. «من سواد کلمات را که نداشتم با آزمون و خطا پیش می‌رفتم در اولین مرحله نمی‌شد، در دومین و سومین مرحله هم نمی‌شد دیگر در چهارمین مرحله می‌توانستم. یک مدت در فروم اوبونتو سؤال می‌پرسیدم اما می‌دیدم اون‌ها خیلی تخصصی جواب می‌دهند، من بیش تر خودم می‌خواندم تا بپرسم.»
درباره انجمن اوبونتو می‌گوید «حس می‌کردم آن ها آموزش دیده‌اند. دوست داشتم ساده بگویند اما آن یارو احساس می‌کردم که می‌خواهد بگوید بلدم. حتی به سایت‌های خارجی هم می‌رفتم شاید متوجه نمی‌شدم اما تست می‌کردم که فلان کد را وارد کنم مثلا کی‌دی‌ای… چیز… چی می‌گن به این ها؟» می‌گویم: «میزکار» ادامه می‌دهد: «آره مثلا میزکار کی‌دی‌ای را معرفی می‌کرد بعد من همون لحظه اون رو نصب می‌کردم بعد خوشم نمی‌آمد بعد یه مدت استفاده می‌کردم دوباره بر می‌گشتم به گنوم. بعد یکی یک مقاله دیگر می‌نوشت XFCE را معرفی می‌کرد من آن را هم نصب می‌کردم. یعنی حالت گزینشی بود دیگر. هرکدام را احساس می‌کردم به کارم میاد و از ظاهرش خوشم می‌آید استفاده می‌کردم. ولی ترمینالی فقط کد نصب کردن و آپدیت و پاک کردن و خاموش کردن و ریبوت رو بلدم، بقیه را احساس کردم به کارم نمی‌آید و فکر کنم کار با محیط گرافیکی را حداقل ۸۰ درصد یاد گرفتم»
بحث را دوباره برمی‌گردانم سر سی‌تو؛ هنوز برایم سؤال است که چطور با هم آشنا شدند «آره رفیقیم با هم. از آقای توکلی یک سایت خریدم خودش آمد طراحی کرد و آمد اینجا یاد داد و سه چهار ساعتی با هم بودیم و سایت را راه انداخت.» اما این سایت جوملایی بعد از مدتی آپدیت نشدن هک می‌شود و با پاک شدن محتویاتش دیگر به‌روزرسانی‌اش را ادامه نمی‌دهد.
شوقش به لینوکس آنقدر زیاد است که حتی دوست ندارد هنگام خرید یک نسخه جدید چند روز معطل پست شود: «اوایل ماشین نداشتم. اما بعدش که خریدم دیگر خودم می‌رفتم سی‌تو یا نسخه‌ها رو دیگه همین جا دانلود می‌کردم» باز هم با تعجب می‌گویم: «یعنی در روز…!» حس می‌کنم خیلی بعید است، پس سؤالم را با خوش خیالی اصلاح می‌کنم: «شب‌ها می‌گذارید دانلود می‌کنید؟! بعد..» جواب می‌دهد: «نه دیگر. دو ساعته الان می‌شود» هنوز برایم خیلی غریب است. می‌گویم: «یعنی در عرض دو ساعت اینجا توزیع دانلود می‌کنید؟!» خیلی معمولی جواب می‌دهد: «آره دیگر! دو ساعت تا سه ساعت و نیم طول می‌کشد.» هزینه اینترنتش ماهانه ۵۰ هزارتومان می‌شود. یک اینترنت دو مگابیت با ترافیک ۸ گیگ و ترافیک‌های اضافه‌ای که می‌خرد اصلا به چنین مغازه‌ای نمی‌آید. «پنجاه تومان هم برای من چیزی نبود حساب کن اگر سیگار می‌کشیدم در ماه باید صد تومن خرج می‌کردم. حالا این که چیزی نیست حاضرم ماهی ۸۰ تومن هم بدهم. چون وقتم را واقعا پر کرده. اوایل نسخه جدید که می‌آمد ساعت پنج صبح می‌آمدم اینجا روشن می‌کردم می‌گذاشتم دانلود بشود تا ده تمام می‌شد که امتحان کنم».

سماجت

تلاشش برای لینوکسی کردن دوستانش بی‌نتیجه بوده «هرچه می‌گفتم این ضد ویروس است، خطا نمی‌دهد، هنگ نمی‌کند، خیالت راحت است. ظاهرش لذت بخش است، سخت‌افزارها را شناسایی می‌کند، اما همه می‌گفتند سخت است» با این حال سماجت‌اش برای لینوکسی کردن دختر ۱۲ ساله‌اش هم ماجرایی طولانی دارد «ولی در لپ‌تاپ خانه برای بچه‌ام دیگر زوری گفتم باید این را استفاده کنی، خودم نصب کردم و همه کارش را کردم. یک بار آمد گفت برای مدرسه باید پاور پوینت بیاورید. من گفتم پاورپوینت چیه؟ گفت بابا من میگم که لینوکست رو پاک کن. گفتم مگه می‌شود معادل نداشته باشد بگذار ببینم چیه» در نهایت معادلش یعنی ایمپرس را پیدا می‌کند اما در رایانه مدرسه اجرا نمی‌شود. باز هم دست بردار نیست. دوباره فایل را این بار با فرمت آفیس مایکروسافت ذخیره می‌کند «سریع ذخیره می‌کردم می‌بردم خانه همسایه روی ویندوزش امتحان می‌کردم» کار با گیمپ را هم به خاطر دخترش یاد گرفت. یک بار دخترش سر انتقال عکس‌های یک دوربین حسابی اذیت می‌شود و در نهایت اعتراف می‌کند که: «آن جا بچه‌ام برای اولین بار برگشت گفت لینوکس خیلی سرتر و بهتر از ویندوزه‌ها! این چیه اعصابم رو به هم ریخت» برای تک تک نرم‌افزارهای لینوکس خاطره دارد. با دست به برچسب‌هایی که به دیوار چسبانده اشاره می‌کند و می‌گوید: «این‌ها رو خودم طراحی کردم. فکر کنم تا ۸۰ درصد هم با این برنامه inkscape آشنا هستم چون به کارم می‌آید.»
وقتی از توزیع‌هایی که دوست داشته می‌پرسم می‌گوید: «در یکی از سی‌دی‌های مجله رایانه خبر، لینوکس جی‌اواس بود. تا نسخه سه هم بیش تر نیامدها. یارو برای کسانی درست کرده بود که با گوگل زیاد کار می‌کنند.
آن را که نصب کردم دیدم همه چیزش راحت است یعنی راحت‌ترین لینوکسی که بعد مینت دیدم» GOS مخفف Good Operating System یکی از توزیع‌های مبتنی بر اوبونتو بود که از سال ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ توسعه پیدا کرد و ویژگی‌اش تمرکز روی برنامه‌های گوگل و گوگل دسکتاپ و ویجت‌های آن بود که با توقف توسعه این ویجت‌ها، توزیع به سمت نت‌بوک‌ها رفت اما در نهایت توسعه آن متوقف شد.
کامپیوتر را اوایل برای خانه گرفته بود اما بعد به مغازه می‌آورد «صبح ساعت شش بلند می‌شدم تا ۸ با آن سرعت مسخره دایال آپ در اینترنت می‌گشتم بعد می‌آمدم مغازه. شب زود تعطیل می‌کردم می‌رفتم تا یازده دوازده. بعد آوردم مغازه وقتم را پر کرد و باعث شد درآمدم هم بهتر بشود. دیگر بیرون هم نمی‌نشینم. اکثرا پشت کامپیوترم».
با این که تا به حال در لاگ شرکت نکرده اما یک بار هم دوست ندارد به آن جا برود می‌ترسد دیپلم نداشتنش مایه دردسر شود. هرچه سعی می‌کنم بگویم که سطح اطلاعاتش حداقل بیش تر از نیمی از افراد آن جاست اما باز هم می‌گوید اصطلاحات را با این که به خوبی بلد است اما باید فکر کند تا بتواند توضیح دهد. «شاید به خاطر سنم هم باشد احساس می‌کنم آن جا بروم چیزی هم یاد نمی‌گیرم. معمولا قبل از برگزاری موضوع سخنرانی را که می‌بینم در اینترنت سرچ می‌کنم و درباره‌اش می‌خوانم.»